خرید بک لینک
دیشب نتایج کنکور را دادند، آنقدر میترسیدم و میلرزیدم که حتی درست نمیتوانستم روی دکمه ها را کلیک کنم،شماره ی داوطلبی را بنویسم یا حتی یادم بیاید شماره ی لعنتی شناسنامه ام با چی شروع میشود،آنقدر دست هایم عرق کرده بودند که حتی لمس گوشی خراب شده بود و درجا میزد، مامان کنارم بود،او هم میترسید،دادم به مامان گفتم خودت بزن،رویم را کردم آنور و هی انگشت هایم را فشار میدادم و ناله میکردم: خدایا...تو رو خدا...خدایا... و فکر میکردم اگر مشهد بیاید،اگر تهران قبول نشوم،اگر قرار باشد ۴ سال اینقدر دور شوم،مامان دید و داد زد زهرا؟...با ترس برگشتم... کامپیوتر خواجه نصیر :)

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاپور تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 7:27

بیشتر از 20 تا وبلاگ را همین الآن باز کردم... از این 20 تا وبلاگ تازه به روز شده" 15 تا در مورد فلانی بود که نییست نیامده و قرار بود بیاید و صاحب وبلگ دلش آنقدر برای آن فلانی! تنگ شده که خوابش نمیبرد گریه اش گرفته و قسم میخورد همین الآن فراموشش کند!! 3 تایش در مورد فلانی! بود که نیست و نیامده و قرار هم نیست بیاید و صاحب وبلاگ ماه را دیده یاد فلانی افتاده و گریه اش گرفته و به فلانی فحش میدهد!! 2 تا در مورد روزمرگی ناشی ار رفتن فلانی!! و یاد آوری خاطرات گذشته با فلانی بود! و یکی در مورد تبعیض نزادی در طول زندگی محمد علی کلی!!!!

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاپور تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 7:33

+ خواب دیدم... - میدونم... + بد بود،وقتی بیدار شدم نفس نفس میزدم یا شایدم نمیزدم!نمیدونم،میترسیدم... - الآنم میترسی؟ + الآن فقط خدا رو شکر میکنم که تو گذشته نبوده...و نیست...و - و؟ + امیدوارم که تو آینده هم نیاشه... - نیست...حالا خیلی ترسیدی؟ + تا حالا خواب ترسناک دیدی؟ - کم... + تا حالا از «خودت» تو خواب ترسیدی؟ - ... + از حرفایی که تو خواب زدی؟ - ... پ.ن: من... وقتی از خواب بلند شده بودم،عرق کرده بودم و مثل دیووانه ها با خودم حرف میزدم...

برچسب: خواب تلخ,خواب به انگلیسی,خواب مار,خواب رفتن دست,خواب زده ها,خواب نوزاد,خواب دیدن,خواب سگ,خواب و بیدار,خواب های طلایی, نویسنده: مهتاب میرزاپور تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 7:33

من باشم، عکست را بگذارم رو به رویم، همان عکسی که خودت هم حتی نداری دکلمه پشت دکلمه، آهنگ پشت آهنگ، بگذارم بخوانند برسد به یکی از دکلمه های قدیمی! یک نفر اولش بلند، برای خودش داد بزند: «لب وا کن و با واژه بزن جادو کن» من توی چشم های قهوه ایت زل بزنم زمزمه کنم: «بنشین، خاطره ها را رو کن!» پ.ن: علی رضا آذر - هم مرگ

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاپور تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 7:32

سال ها پیش، جمله ای خواندم که نوشته بود عشق یعنی مغز بیست هزار تخمه ی آفتاب گردان را داخل قوطی کبریت ریختن حالا اما، راحت میتوانم بگویم عشق یعنی روزانه بیست هزار بار صفحه ی پروفایل تلگرامش را چک کردن تایپ کردن پاک کردن و حرف نزدن...

برچسب: عشق یعنی,عشق یعنی مشکلی آسان کنی,عشق یعنی تو,عشق یعنی چی,عشق یعنی وقتی که,عشق یعنی فریدون,عشق یعنی نرسیدن,عشق یعنی یه پلاک,عشق یعنی یکی هست,عشق یعنی باخدا تنها شدن, نویسنده: مهتاب میرزاپور تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 7:32

اگر شما هم یک دختر را دیدید که در وسط خیابان یک دفعه جلوی در یک خانه ی قدیمی می ایستد،کمی جلو و عقب میرود،از زاویه های مختلف به در و دیوار های قدیمی و شاخه های تاب خورده ی درخت انار بالای در نگاه میکند و درست وقتی همه تعجب زده نگاهش میکنند،گوشی سفیدش را از جیب راست شلوارش بیرون میکشد و تند تند عکس میگیرد یا وقتی شب میرود چیزی از سوپری سر کوچه بخرد،یک دفعه سرش را بالا میگیرد و با دست هایش روی ستاره ها خط هایی میکشد و شکل هایی مجسم میکند و این بار هم گوشی سفیدش را بالا میگیرد و از ماه که توی پنجره ی ساختمان بلند همسایه ی بغلی افتاده عکاسی میکند یا از ستاره

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاپور تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 7:32

صفحه بندی